موضوعات آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان داستانهای زیبا حاکمی از برخی شهرها بازديد می كرد و هنگام ديدار از محله ما فرمود: شكايتهاتان را صادقانه و آشكارا بازگوييد و از هيچ كس نترسيد، كه زمانه هراس گذشته است! دوست من ـ حسن ـ گفت: عالی جناب! گندم و شير چه شد؟ تامين مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ و چه شد آن كه داروی بينوايان را به رايگان می بخشد؟ عالی جناب! از اين همه هرگز، هيچ نديدم! حاکم اندوهگنانه گفت: خدا مرا بسوزاند؟ آيا همه اينها در سرزمين من بوده است؟ فرزندم! سپاسگزارم كه مرا صادقانه آگاه كردی، به زودی نتيجه نيكو خواهی ديد برچسب:دوستِ من حسن, :: :: نويسنده : محمود صفدری
![]() ![]() |